تبليغاتX
شیطونک

شیطونک

۲۴) سلام دوستای گلم

یک شنبه ها ساعت اول ذخیره و بازیابی داریم با همون استاد بی ادبه بودا که گفته بودم بهتون، تحقیق گفته بود 25 تا تناسب با شکل، فکر کنید. منم دیدم خیلی مسخره است نبردم، این استادمونم آوردن تحقیق خیلی براش مهمه، طبق معمول که شدیدآ پسرا رو ضایع می کنه، اول سر به سرشون گذاشت و ... بعد شروع کرد دونه دونه پرسیدن که چرا تحقیقاتونو نیاوردین؟؟؟ و براشون منفی گذاشت. به من که رسید گفت: تو چرا اینقدر امروز استرس داری؟؟ اشکالی نداره که تحقیقتو نیاوردی. و منم این شکلی شدم.

استاد خیلی ماهی، دوست دارم.

کلاس بعدیم برقا رفت و چون با کامی جون کار داشتیم، بیکار شدیم، تا برنامه سازی، مثل  هر هفته اول یه کوئیز گرفت و بعدش گوشیش زنگ  خورد و بهش گفتن: که مادر بزرگش فوت کرده. آخی، استاد مانی عزیز بهتون تسلیت می گم. کلاسمون تعطیل شد و  ما هم خوشحال برگشتیم خونه.

چهارشنبه خیلی دوست داشتم برم ت ظ ا ه ر ا ت ولی حیف که یونی بودم و نشد که بشه. ولی سودی می گقت: ما رفتیم و خیلی شلوغ بوده و ...

جمعه ( 15) دوست مامانم با دخترش اومدن خونمون، این دوست مامانمو خیلی دوست دارم خیلی خانومه ماهیه.

شنبه با عابده رفتیم بیرون، اولش رفتیم مغازه عموش لباساشو دیدیم، عابده یه مانتو بافت گرفت ولی من از هیچی خوشم نیومد، بعدشم باباش برامون بستنی گرفت و ما رو رسوند برلن. چون عابده میخواست دوست جونشو ببینه. از دست این دوست جون عابده از بس که بهمون گفت: زود برین خونه، نرین بگردینا، هوا تاریکه، خطرناکه و ...

ما هم که حرف گوش کن، کلی رفتیم گشتیم و رفتیم خونه.

و آمااااااااااااااا دیروز دوباره یکی از اون روزای پر خنده بود، همون استاد بی ادبه که خیلی ماهه، نیومده بود. ما هم اولش همه رفتیم بوفه، جای همگی خالی، املت و نیمرو با نون بربری خوردیم. و کلی حرفیدیم و  بچه ها کلی آهنگ گذاشتن و قررررررررررررررررررر. بعدشم تصمیم اتخاذ شد که بریم سینما، دوباره منصرف شدیم تا میومدیم تهران و برمی گشتیم به کلاسامون نمی رسیدیم. تو یونی یه دوری زدیم و پیاده رفتیم فاز 3. دوباره جریان آهنگ و قرررررررررررررررر تا رسیدیم. اونجا باشگاه و کلاسای آز تشکیل می شه. کلی اونجا چرخیدیم . با مینی بوس برگشتیم. انقدر تو مینی بوس شلوغ کردیم و خندیدیم وقتی خواستیم پیاده بشیم راننده گفت: خدا به خانواده هاتون صبر بده.

دوباره رفتیم بوفه بستنی خوردیم و ... بعدشم کلاسامون شروع شد. برگشتنی راننده مینی بوس آهنگ گذاشته بود، سیما و پروانه و افسانه. بچه ها هم سوت و دست.  دوباره بچه ها کلی گفتن و خندیدیم تا رسیدیم. جای عابده جونم خالی بود، اون با دوست جونش رفت خونه. شماها فکر نمی کنید ما بیش از حد می خندیم؟؟؟؟

وای مجری جشن وبلاگای برتر سعید پور محمودی بود دیگه، خیلی حیف شد اگه میدونستم اون میره منم حتماً میریفتم. خیلی دوسش دارم، عاشق صداشم، یادش بخیر مدرسه که می رفتم دوشنبه شبا ( یک سبد ترانه) تا ساعت 2 برنامه داشت، منم یواشکی گوش می کردم و روزا تو مدرسه میخوابیدم. چقدر یواشکی سر کلاسا با بچه ها رادیو گوش میکردیم. زنگای ورزش میبردنمون باشگاه، می رفتیم تو رختکن و یواشکی رادیو می گوشیدیم. یه بارم شدید جو منو گرفت و رفتم دفترش تست گویندگی دادم و قبول شدم، کل مدرسه فهمیده بودن، یه بار تو سایت بودیم دبیر VB بهم گفت: شنیدم رفتی تست دادی و ... یه وقت درستو ول نکنیا، اول درستو بخون، این مهمتره.

چقدر مدیرمونو التماس کردیم که ما رو ببرن نمایشگاه کتاب، وقتی قبول کرد داشتم از خوشحالی بال در میاوردم، وقتی رسیدیم بدو بدو رفتیم سمت غرفه رادیو جوان، و وقتی دیدم سعید پورمحمودی نیومده و امروز کاری براش پیش اومده و نمی یاد ، اشک تو چشمام جمع شد. چقدر تو نمایشگاه دودور کردیم و خودمونو گم و گور میکردیم و مسئولمون دنبالمون می گشت،  یادته دنیا گوشیتو گم کرده بودی و عین خیالتم نبود و ما به جای تو حرص میخوردیم، ای چه روزایی بود.

یادتونه بچه ها: دنیا جونم که خیلی دوست دارم، دوقلوها که عشق منید، شیما که خیلی ماه و دوست داشتنی هستی، میتی که خیلی ساده و بی آلایشی، نیلوفر با اینکه خیلی حرصمو در میاوردی ولی دوست دارم، نسترن و ...

دوست دارم برگردم به همون دو سال هنرستان که بهترین سالهای تحصیلم بود. ای کاش میشد.  من مدرسه میخوامممممممممممممممممممممممممممممممممممم.

دوستای گلم اگر احیاناً دستتون به یلدا دلنوازان رسید، از طرف من خفش کنید.

دیشب از یونی که اومدم ساعت ۸ خوابیدم تا ۸ صبح امروز.

اسم برای مشهد در نیومده٬ خیلی ناراحت شدم٬ ولی اسم لیلا که با هم رفتیم ثبت نام کردم ٬ دراومده.

فعلاْ تا بعد

+تاریخ دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:32 نویسنده زهره |

۲۳) سلامممممممممممممممممممممممممم شطورید دوستای گلم؟؟؟؟

باران جونم تو عخش منیااااااااااااااااااااااااااااا اینو میدونستیییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟

خوب از چهارشنبه ( 29) بگم که انقدر خندیدم همه دل و معدم درد می کرد، چهارشنبه تا 6 یونی بودیم، تا اینجاش که خیلی ناراحت کننده بود و اما از اینجا به بعد، اومدیم سوار مینی بوس شدیم، از همونجا عابده شروع کرد به خندیدن تا خود ترمینال، اصلاً من نیدونم این دختر چرا اینقدر انرژی داره،یه  جوری میخنده که آدم از خنده اون خندش می گیره، از همونجا همه چیز و سوژه کرد و ما هم  .

ته ماشین ما دخترا بودیم، بقیشم پسرا نشسته بودن. پسر جلویی ما یه پسر قاطی بود که همش می گفت: بابا چقدر شما میخندین و ... با خندیدن عابده مشکل داشتن همشون.

حتی کار به جایی رسید که پسره گفت: اگه تا خود ترمینال نخندین، کرایه همتونو حساب می کنم و ما هم

خلاصه اولش که ما هی میخندیدیم ولی دیگه آخراش به کل کل رسید شدید. خوشم میاد که ما در هیچ زمینه ای کم نمیاریم.

یک شنبه دوباره تا غروب یونی بودیم، بازم برگشتنی عابده  شیطونیش گل کرد و برای راننده کامیونا شکلت در میاورد، اونام نیششون تا بنا گوششون باز میشد و بوغ میزدن برامون. اون شبم با اینکه خیلی خسته بودیم ولی بازم این شکلی بودیم.

چهارشنبه غروب چه بارون شدیدی گرفت، ما هم آویزون یکی از بچه ها شدیم و ما رو با ماشینش رسوند. البته آویزون که نه!!! خودش ازمون خواهش کرد و چون تنها بود ما هم قبول کردیم. اون شبم خیلی خندیدیم .

دیگه دیگه ...

پنج شنبه با زیزی  ( خواهری ) رفتیم پاساژ رضا، ولی از هیچی خوشمون نیومد، من یه سوئی شرت آدیداس دیدم خیلی خوشم اومد، ولی فروشنده تو مغازه نبود، 15 مین صبر کردیم دیدیم نیومد برگشتیم. بعدشم میخواستیم بریم تندیس ولی از بس من غر زدم که خسته شدم و بریم خونه برگشتیم.

جمعه چه روز قشنگی بود ( تولد اما رضا ۸/۸/۸۸)،  کلی دعا کردم و یه حس خیلی خوبی داشتم.

راستی یونی میبره مشهد ما هم  اسم نوشتیم، خدا کنه اسم هممون با هم در بیاد آخه قرعه کشی می کنن، بعد تنهاییم که خوش نمی گذره.

امسال میخواستیم بریم نمایشگاه مطبوعات ولی وقتی فهمیدم که فرداش آخرین روز بود. یادش بخیر پارسال با بچه ها چقدر خوش گذشت.

دیشب دوقلوها زنگیدن قراره بیان تهران. خیلی دوستون دارم دوقلوهاااااااااااااااااااااااا

چه بارون قشنگی میاد این روزا. خدایا شکرت

من صبح ها کلی موهامو اتو می کشم٬ ولی بارون که میاد اااااااااااااااااااااا نخندین دیگه

امروز تو شرکت ما خانوما سالاد اندونزی درست کردیم٬ خیلی خوشمزه شده بود٬ جاتون خالی دوستای عسیسم

باران نوشت: باران خودم بازم یادم رفت عکس لباسمو بیارم٬ ایشالا دوشنبه

فعلاْ تا بعد

بعداْ نوشت: ( ۱۳ آبان) داداشی گلم روزت مبارک قربونت بشم مننننننننننن

 

+تاریخ شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:4 نویسنده زهره |

۲۲) سلام دوست جونااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

وای چقدر دلم واستون تنگیده بودااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

یک شنبه فرزانه جونم زنگید و گفت: که واسه پنج شنبه ( 16)  مهمونی گرفته و زنگیده بود که منو دعوت کنه،  پنج شنبه صبح که کلاس داشتم دوباره رفتم یونی که بازم مثل هفته پیش استاد نیومده بود و دست از پا دراز تر برگشتیم.( استادمون تصادف کرده و پاش شکسته). تا اومدم خونه تند و تند کارامو کردم و آماده شدم و بابایی منو برد خونه فرزانه جونم. وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی  بعد از 4 سال می دیدمش،  کلی هر دومون ذوقیدیم و یه نیم ساعتی همدیگر و ماچ و بوسه می کردیم. کم کم بچه ها اومدن و بازم همون جریان قبلی تکرار شد. خیلی خیلی خوش گذشت. و کلی زدیم تو سر و کله هم  و زدیم و رقصیدیم. بعدشم که هدیه ها باز شد و منم این و برای دوست جونم گرفته بودم. ( تو شمکش یه سبده)امیدوارم که خوشش اومده باشه.

جمعه صبحم با زیزی رفتیم پاساژ رضا و  هیچی پیدا نکردیم، بعدشم رفتیم پاساژ حافظ و پاساژ کمپانی.  تو کمپانی من یه لباس دیدم که خیلی خوشم اومد و خیلی شیک بود و بهم میومد، حالا برای عقد پسر عمم به احتمال زیاد همونو می گیرم. برای تعطیلات میخواستم با مامانم اینا برم شمال ولی سه شنبه سر یه چیز الکی قهر کردم. بعدشم هر چی مامان و بابا اصرار کردن  دیگه نرفتم شمال. بعدش که رفتن خیلی پشیمون شدم. پنج شنبه رفتم آرایشگاه که موهامو کوتاه کنم، یه دختره تو آرایشگاه موهاش تا پایین کمرش بود.

من: زیزی من پشیمون شدم موهامو کوتاه نمی کنم.

زیزی: وا چرا پشیمون شدی؟؟؟؟

من: اون دختره رو نیگا کن

بالاخره تسلیم شدم و موهامو کوتاه کردم خیلی خوشگل شد. موهام قبلاً تا نصف کمرم بود الان شد تا سر شونه هام.

همون شب یهو خل شدم و همه ناخونامو کوتاه کوتاه کردم٬ ناخونام از ناخون مصنوعی هم بلند تر بود. فرداش که زیزی فهمید اینجوری شد. بعدش هر چی فکر کردم نفهمیدم که چرا اون شب اون کارو کردم.  مجبور شدم ناخون مصنوعی بذارم.

جمعه صبح من و زیزی و مامی رفتیم آرایشگاه تا میکاپ و براشینگ و ... شد ساعت 1. حالا مراسم ساعت 2 شروع می شد و دیگه بدو بدو کارامونو کردیم  و پیش به سوی خونه عروس خانوم.

  خیلی مراسموشون خوب بود و خیلی خوش گذشت. من و زیزیم و یکی از عمه هام که از اول تا آخر وسط بودیم و همش قررررررررررررررررررررررررررر، خلاصه کلی از خجالت قر کمرامون در اومدیم. عروس خانومم خیلی خوشگل و ناز شده بود. ایشالا خوشبخت بشین پسر عمه کوشمولو و عزیز. ( داماد متولد 66 و عروس خانوم متولد 68 می باشند) 

شب پسر عموم اس داده که میشه شماره اون دختره که تو مراسم بود و گیر بیاری واسم؟؟

من: کدوم دختره؟

پسر عمو: اسمشو نیدونم، هم قد من بود، خوشگلم بود.

من: اخه عزیزم دختر خوشگل اونجا زیاد بود من نیدونم تو کدومو میگی که؟؟؟

بعد از کلی آدرس دادن فهمیدم کی و میگه و حالا چند روزه در تلاشم که شماره  اون خانوم خوشگله رو گیر بیارم. 

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دیدین شنیه زلزله اومد؟؟؟ ما که اصلاً متوجه نشدیم  خدا رو شکر. خدا کنه دیگه نیاد من که خیلی می ترسم.

ـ دخترای گل و گلاب و خوشگل و جیگر و مامانی پیشاپیش روزتون مبارک

ـ همتونو شدید دوست دارمممممممممممممممممممممممممممممم

فعلاْ تا بعد

بعداْ توشت:

- خیلی حس خوبی دارم٬ احساس سبکی می کنم. امروز اتفاقی تو وب یکی از بچه ها رفتم تو سایت اهداء عضو٬ خیلی وقت بود میخواستم برم عضو بشم ولی می ترسیدم٬ وقتی میخواستم مشخصات بدم اولش دودل بودم٬ استرس شدیدی گرفتم و یک آن لرزیدم. ولی بالاخره ثبت نام کردم و الان خیلی خوشحالم خیلی.

هر چی به سودی گفتم قبول نکرد که عضو بشه گفت: میترسم.

-امروز از صبح من وسودی همش در حال سوتی دادن هستیم. سودی میخواست به مشتری بگه آقای براتی٬ گفت: آقای ترابی.

من خندیدم میخواستم بگم: تو چقدر ضایع ای سودی٬ گفتم: تو چقدر ضایع ای سوتی

+تاریخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:4 نویسنده زهره |

۲۱) سلام

این چند روز اصلاً وقت نمی کردم آپ کنم تا اینکه امروز از فرصت استفاده کردم.

اول از همه بگم که 24 مهر مراسم عقد کنون پسر عمه جان می باشد،  وای خیلی خیلی خوشحال شدم و ذوقیدم. دیشب خبر رسید که اون یکی پسر عمم نامزد کرده. مراسم عقد اونم چند ماه دیگه است. فعلاً چند تا خیاط خوب پیدا کردیم باید بریم ببینیم کارشون چه جوریه .دوست دارم لباسم خیلی شیک و تک باشه و مخصوصاً اینکه تو مراسم این پسر عمم همه معلمای دوران دبستانم می بینم ( تو دوران دبستان عمم مدیرمون بود و مامانم معاون مدرسه) وای چه عالی. خوشحالیم دو چندان شد. عروسی فامیلای بابام اینا خیلی خوش میگذره. هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

جمعه عروسی خواهر دوست زیزی بود، خیلی خیلی خوب بود و خوش گذشت، عروس فوق العاده شیک و خوشگل بود. شب خوبی بود. ایشالا خوشبخت بشن. با اینکه عروس اولین بارش بود که ما می دید طوری رفتار می کرد که انگاری صد سال ما رو می شناسه.

از هفته پیش بگم که از اونجایی که ما بچه های خیلی خیلی خوبی هستیم و بانظم،  تصمیم گرفتیم که روز اول مهر بریم یونی.  اما هیچ کدوم از کلاسا برگزار نشد  و هویجوری تو یونی چرخیدیم و بعد از 2 ساعت اومدیم خونه.

یک شنبه دوباره رفتیم یونی و بازم کلاسا تق و لق بود و بچه ها رو دیدیم و کلی ذوقیدیم ههمون.  در کمال ناباوری فهمیدیم که نسرین جونم تابستون عقد کرده بود، عزیزم خیلی خوشحال شدم ایشالا خوشبخت بشی دوست جونم.

همون روز یکی از استادا اومد سر کلاس( ذخیره و بازیابی) ، استاد خوبی بود ولی خیلی بچه ها رو ضایع میکرد و یه قوانین خاصی واسه خودش داشت. بی ادبم بود. برگشته میگه: وقتی در کلاس باز میشه هیچ کس حق نداره سمت درو نگاه کنه، مخصوصاً خانوما که منتظرن ببینن کی در و باز میکنه ببینن قصد ازدواج داره یا نه !!!!!! ما هم اینجوری  و خیلی حرفای دیگه. همش میزد تو سر ما که شما دانشگاه آزاد درس میخونید و ..... فکر میکرد ما هیچی حالیمون نیست، ماهم دیدیم اینجوریه هر چی  سوال می پرسید جواب می دادیم، اونم بدش میومد هی بچه ها رو ضایع میکرد. ما هم کم نیاوردیم.

دیگه چهارشنبه هم تا از صبح تا 6 غروب یونی بودیم خیلی خسته شدم، کلاس آخری زبان بود، دیگه مخمون داشت ... از بس استاد انگلیسی حرف زد. ما هم که هیچی حالمون نمی شد مثل این خنگا فقط نیگاش میکردیم.  استاد زبانمون چشاش فوق العاده ضعیف بود طوری که وقتی عینک میزد چشماش خیلی بزرگ تر  میشد ، بنده خدا خیلیم جوون بودا مثل بلبلم انگلیسی حرف میزد ولی، میگفت: بچه که بودم از خط بریل استفاده می کردم اما الان عینک میزد.  یه بارم از روی سکو افتاد ما یه جای اینکه خندمون بگیره همه نارحت شدیم.

پنجشنبه کلاس داشتیم با اینکه کلی خسته بودم ولی بازم با لیلا رفتیم یونی، ولی استاد نیومده بود، گفتن: تصادف کرده، ما هم عصبانی برگشتیم.

پنجشنبه فرزین ( دوست خانوادگی عمم اینا)  رو تو یونی دیدم، موهاشو بلند کرده بود، قیافش بامزه شده بود.

جمعه از طرف برنامه هفتایی ها رادیو جوان که مجریش فرزاد حسنی هستش میتی اینا رو دعوت کرده بودن به منم کلی اصرار کرد که برم ولی چون هم از میتی دلخور بودم وهم از حسنی خوشم نمیاد نرفتم

 فعلاْ تابعد

+تاریخ شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 17:55 نویسنده زهره |

۲۰) سلام

دوست جونای مهلبون عیدتون مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک.

خوب از پنج شنبه (26) بگم که خیلی خیلی خیلییییییییییییییییییییییییییییییی خوش گذشت. قرارمون ساعت 4 بعد از ظهر پارک جمشیدیه بود، من و زیزی و زهرا با هم رفتیم، وقتی رسیدیم دیدیم که فقط شنگول ( یکی از همکارا)  اومده و اون یکی همکارمون هنوز نرسیده. 150 نفری میشدیم . خیلی خیلی خوب بود و خوش گذشت، از همین پایین بچه ها کنسرت اجرا کردن تا اون بالا، یکیشون میزد رو سینی و یدونشون سنتی میخوند واقعاً صداش قشنگ بود. ولی بقیه بچه ها غیر مجاز میخوندن.  وای وسطای راه آدم واقعاً کم میاورد، من که روزه نبودم به زیزی گفتم: توام نگیر، میخواست بگیره بالاخره راضیش کردم که نگیره. تا بالا 2،3 لیتری آب خوردم. من که تا اون بالا فقط چسبیده بودم به بند کوله شنگول. اگه اون نبود من چجوری میخواستم برم بالا خدا داند. زهرا و زیزی که بدو بدو رفتن بالا، من تا دو قدم میرفتم دوباره وایمیستادم. حالا شنگول  سرعتشو زیاد میکرد که منم سرعتم زیاد شه، من تا می دیدم اون تند میره بند کوله رو ول میکردم،  اونم مجبور میشد وایسه. حالا ما که فقط خودمونو میبردیم بالا، یکی  از بچه ها  گوجه، اون یکی نون ساندویچی، اون یکی کپسول، یکیشون یه قابلمه آورد تا بالا فکر کنم یه شش نفری توش جا میشدن.خلاصه با هزار بدبختی رسیدیم اون بالا. با اینجا مواجه شدیم. تا 5 مین نشستیم هوا وحشتناک سرد شد، تند سوئی شرتامونو پوشیدیم تا اون یکی همکارمون ( حبه انگور) رسید. قیافش دیدینی بود، آخه چون اون دیر کرد ما دیگه اومدیم بالا دیگه، اونم مجبور شد تنهایی بیاد بالا. حالا هیچیم با خودش نیاورده داشت یخ میکرد. ما یه پتو مسافرتی اضافه برده بودیم دادیم بهش تا گرم شد. کلی حرف زدیم و خندیدیم و عکس انداختیم  و بچه ها شوخی و مسخره بازی در آوردن تا اذون و گفتن و افطاری خوردیم و بعدش این و آوردن، بعدش اینا رو.  خیلی خوب بود همه چی دستشون خیلی خیلی درد نکنه.  میز بغلیه ما مردم عادی نشسته بودن، یه پیرمرده بود همراشون انقده این باحال بود که نگو، بهمون گفت: خوش به حالتون که شما جونیدو و از این حرفا، خیلی بامزه بود، میگفت: من همسن ناصرالدین شاهم ( متولد 1298) یعنی 90 سالش بودا ولی از مام سرحال تر بود.  یکی از گروهشون گفت: که حاجی رقصش خیلی خوبه شما بخونید و اون برقصه. یکی از بچه ها شروع کرد به خوندن اونم رقصید، وای ما دیگه داشتیم میترکیدیم از خنده، پشت سر اون بچه ها دونه دونه اومدن وسط . خیلی شب خوبی بود. بعد از اونم بچه ها دوباره کلی خوندن و دست زدیم و .... دیگه آماده شدیم که بیایم پایین. وای خیلی قشنگه از اون بالا همه تهران زیر پای آدمه. تا بچه ها اومدن بیرون و این و دیدین همه شروع کردن به جیغ کشیدن وسوت زدن. تو راه برگشتم کلی خوش گذشت و دوباره بچه ها خوندن تا پایین. ساعت 10 رسیدیم جمشیدیه. 1 ساعتیم اونجا بودیم تا اتوبوس بیاد. شنگول واسمون آلو جنگلی و آلبالو خرید، خیلی خوشمزه بود. زهرا رفت چیپس خرید، من گفتم: من پفک میخوام. حبه انگور رفت واسم از این چی توز موتوری گنده ها خرید و جاتون خالی همشو خوردیم و اونجام کلی حرفیدیم و زدیم تو سر و کله هم تا اتوبوس اومد و هممون رفتیم ته اتوبوس نشستیم و از همونجا کلی بحث پول و آزادی و ج م ه و ر ی ا س ل ا م ی رو کردیم و همه چپ چپ نگامون کردن و تا رسیدیم ولیعصر. از اونجام داداش زهرا اومد دنبالمون و ما رو رسوند خونه. 30/12 شب رسیدیم. شب خیلی خیلی خوبی بود و کلی خوش گذشت.

شنبه مسئول اردوی کلکچال و تو آسانسور دیدم میگه: خوب بود؟ خوش گذشت بهتون؟؟؟ کلی ازش تشکر کردم و گفتم: که عالی بود. بچه کلی ذوق کرد.

دیروز با زیزی رفتیم پاساژ رضا، ماننتو و شلوار جین گرفتیم.

این هفته عروسی خواهر دوست زیزیه، خوشحالم که میریم عروسی.( این هفته میبرن تیغه دارآباد. منم دوست داشتم برم)

بابایی این روزا خیلی ناراحته، البته خیلی سعی میکنه که جلوی ما اصلاً ناراحت نباشه ولی ... (  خ ا ک تو سر آموزش و پرورش، با بازنشستگی بابایی موافقت کرده بودن و همه کاراش تموم شده بودکه هفته پیش دوباره زنگیدن بهش و گفتن: نیرو کم آوردیم دوباره بیاین برین تدریس. بابایی بهشون گفته: اگه دوباره تو همون مدرسه مدیر باشم قبول و گرنه اصلاً نمیام. هر کاری میخواین بکنین.

هفته بعد میخوایم بریم تنگه واشی، نیدونیم چیکار کنیم آخه هوا سرد شده و بچه ها میگن خوب نیست.

فعلاْ تا بعد

+تاریخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 17:30 نویسنده زهره |

 ۱۹) سلام

امروز هم روز خوبی بود، هم روز بدی بود. خوب برای اینکه کلی خندیدیم، بد برای اینکه کلی حرص خوردیم. امروز ساعت 10 رسیدیم دم شرکت، دیدیم که در بسته است و میگن شرکت تا 3  تعطیله، حالا هر چی میگیم ما ..... کار میکنیم میگه: خانوم نمیشه برین درب خیابون ر ش ت، رفتیم درب رشت بازم گفتن نمیشه برین درب ح ا ف ظ، کلی راه رفتیم تا رسیدیم درب حافظ. دیدیم که کلی جمعیت اونجان و فقط دانشجوهای ورودی جدید رو راه میدن. زنگ زدیم به آقای دکتر  و اونم زنگید به حراست رامون دادن. حالا رفتیم  میگن: رئیس حراست نمی ذاره و میگه: فقط ورودی های جدید. دو بار این عمل تکرار شد تا بار سوم که زهرام رسید و دوباره دکتر یکی از همکارا رو فرستاد تا ما رو بیاره تو که بازم نذاشتن. کلی اعصابمون خرد شد. همینجوری وایساده بودیم که ببینیم بالاخره چی میشه؟؟؟؟  من به سودی میگفتم: اینا مسخره کردن خودشون و چرا نمی ذارن ما بریم تو و... یدفعه یه خانومه اومد سمت ما گفت: خانم چی شده و ...؟ منم خوشحال فکر کردم حتما یکی از همون آدمایی که مثل ما ا ل ا ف شده، همون جمله رو  تکرار کردم، ولی سخت در اشتباه بودم چون اون خانومه حراست بود. واییییییییییییییییییییییییییییی اینو که گفت: یک آن یخ کردم.  حالا شروع کرده که آره شما به ما توهین کردین، گفتم: خانوم من به شما که چیزی نگفتم. میگه: به همکارم گفتین انگاری به من گفتین. میگه: همکارم داره کار شما رو راه میندازه. ولی ما که چیزی نمی دیدیم. حالا سودی شروع کرده عذرخواهی که تو رو خدا ببخشید و اینا . من هیچی نگفتم.  کار بدی کردم آیا؟؟؟ بعد خانومه رفت به همکارش گفت، اونم میگه چون به ما توهین کردین نمی ذاریم برین تو. ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. گفتم آقا من که به شما نبودم، من گفتم: شما ما رو مسخره کردین. میگه: خانوم دیگه بدتر.  خلاصه زنگیدن به آقای دکتر  که خودش بیاد.

مام نمتظر موندیم، یک آن یک فکر شیطانی به ذهنمون رسید. حراستیا که حواسشون نبود مام تصمیم گرفتیم دو دور کنیم، به همین راحتی. اول من اومدم، بعد سودی، بعدم زهرا. همیشه تو این جور موقع ها زود جوش میارم، اون دو تا خیلی خونسرد من هی حرص میخوردم.

تو راه آقای دکتر و دیدیم  اونم کلی تشویقمون کرد که دودر کردیم. وای ولی امروز چه روزی بوداااااااااااااااااااااا

پنج شنبه زنگیدم به دنیا جونم 45 مین حرفیدیم، گفت: که یونی همون جایی که دوست داشته قبول شده، وایییییییییییییییییییییییییی دنیا جونم تبریک میگم عسیسم. ایشالا موفق باشی.

شبش بعد از افطار رفتیم خونه دائی جونم، زندائیم میخواست بره مسجد مامانمم اونجا موند. ولی من و زیزی برگشتیم . جمعه افطاری خونه همون دائیم دعوت بودیم، خیلی خوب بود. آخر شب ن م ا ز ج م ع ه رو نشون میداد. شوهر دختر دائیم چون میدونست پسر دائیم حساسه، همش میگفت: بزن 1 ببینیم آقا چی میگه، پسر دائیمم هی حرص میخورد.  شب خوبی بود.

امروز اینجا خیلی شلوغه، کلی  و ر و د ی ج د ی د اومدن واسه ثبت نام، نازیییییییییییییییییییییییییییییی

تو این سه شبم هیچ جا نرفتم فقط با تی وی دعا خوندم. دوست داشتم برم یا امام رضا یا حداقل شاه عبدالعظیم.

پنج شنبه دارن میبرن کلکچال ،اون بالا افطاری بدن نیدونم برم یا نه؟؟؟؟

امروز به ورودی جدیدا گل رز میدادن ،منم رفتم گرفتم هر کی منو میدید فکر میکرد ورودی جدیدم  .

دیروز با زهرا رفتیم انقلاب. من کتاب خریدم. زهرا یه حافظ واسه دوستش خرید. خیلی خوشتل بود .

فعلاْ تا بعد

+تاریخ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:25 نویسنده زهره |

خدایا به فرشتگانت بسپار که در لحظه نیایش خویش دوستان مرا از یاد مبرند.

چه زود ۱۵ روز تموم شد

۱۸) سلام  

الان یک عدد شیطونک با اعصاب داغون داره تایپ می کنه.  

 از شنبه (7) بگم که غروب دنیا زنگید و کلی حرفیدیم و گفتش: که یه نفر ازش خواستگاری کرده و منتظر جوابه، نمی دونست بهش چی بگه؟ چون دوست نداشت به کسی بگه زنگیده بود با من مشورت کنه. بعد از کلی چرت و پرت گفتن تصمیم گرفتیم که بهش بگه نه و ...

کل هفته رو سرم خیلی شلوغ بود، یکی از دانشجوها یه میز مطالعه طراحی کرده بود که کلی کار تایپ و ... داشت، حالا امروز رفته که ثبتش کنه، تا آخر هفته درگیر کارای اون بودم.  

چهارشنبه با سودی و زهرا و اون یکی همکارمون رفتیم جمهوری یه دوری زدیم، کلی لباس عروس دیدیم و ذوقیدیم.

برگشتنی یکی از دوقلوها اس داد که جوابا اومده من قبول شدم و اون یکی نشده، من که باورم نشد، اخه 1 ساله دارن میخونن مگه میشه؟؟؟؟؟ زنگیدم بهش کلی گریه کرد منم که دل نازک با اون شروع کردم به گریه کردن . ناراحت شدم، کلی دلداریش دادم و ...

شب دائی اینا اومدن خونمون، خیلی دلم واسشون تنگیده بود. پنج شنبه اونا رفتن مولوی، منم ثنا کوشمولو رو نگه داشتم، قربونش بشم انقدر بچه ساکتیه. تا شبش که قرار شد بریم بیرون، من شالمو اتو کردم، حواسم نبود بزامش کنار، ثنا شیطون اومده بود و دستش خورد به اتو، الهی بمیرم انقدر گریه کرد . حالا داریم اونو ساکت میکنیم زندائیمم باهاش شروع کرده به گریه کردن . الهی دستش تاول زد، ولی فرداش خدا رو شکر بهتر شده بود، شب خیلی بدی بود.

جمعه فرزانه زنگید و اونم تهران مرکز قبول شده البته آزاد، گفتش: که قراره بعد از ماه رمضون جشن بگیره، شبش نوبت  انتخاب واحده ما بود که من چون فقط شهریه ثابتمو ریخته بودم نیتونستم واحد بردارم، کلی اونجا حرص خوردم، شنبه صبح بابایی من و نازی رو برد یونی. رفتیم بانک دیدیم که بله یه 100 نفری جلومون بودن. در بانک و که باز کردن همه رفتیم تو، داشتیم خفه میشدیم. مردیم از بس خندیدیم از دست این پسرا، انقدر که حرفای خنده دار زدن. تازه داشت نوبت ما میشد که حراست اومد و همه رو بیرون کرد و گفت: که همه باید به صف وایسن، دیگه اونجا بود که همه داشتیم ار عصبانیت منفجر میشدیم، با هزار بدبختی کار بانک تموم شد و رفتیم پیش مدیر گروهمون، اونم گفت: که اول برید خودتون واحد بردارین هر کلاسی پر شده بود بیاین پیش من، حالا هر چی گشتیم تو "ق"  خ ر ا ب ش د ه 2 تا دونه بیشتر کافی نت نیست اونام همه پر، مجبور شدیم بریم " پ"  اونجام  بعد از کلی گشتن یه کافی نت پیدا کردیم و تونستیم چند تا واحد برداریم، دوباره اومدیم یونی و پیش مدیر گروه. بعد از کلی التماس که تو رو خدا من سر کار میرم و ... همه 20 واحد و تو دو روز  نصفی بهم داد. .

حالا خوشحال اومدم خونه دیدم که 4 تا امتحان تو دو روزه و دیگه واقعا دوست داشتم کلمو بکوبم به دیوار. همیشه از این دقیقه 90 خودم حرصم میگیره، زیزی میگه: همیشه از این اتفاقایی که واست پیش میاد درس بگیر، ولی من هیچ وقت این کار و نکردم. تازه باباییمم یه کوشمولو دعوام کرد که تو چرا همه کارات و میذاری واسه آخر و ... منم ناناحت شدم .  بعدش تو کافی اومده میگه اصلاً هول نشین و کاراتونو با دقت انجام بدین، دو ساعت تو کافی بودیم، قربونت بشم بابایی که اینقده ماهی. اگه دیروز نبودی تا شبم کارامون تموم نمیشد.  واسه همین هنوزم ناراحتم و دپ.

این چند روز خیلی روزای بدی بود، خدا رو شکر که زود تموم شد.  

دیگه دیگه اینکه امیر سمنان قبول شده سراسری، پسر دائی گلم تبریک میگم بهت عسیسم.

نمی دونم چرا از دیروز تا حالا گلوم شدید درد میکنه خدایا خسته ام خستههههههههههههههههههههههههههههههههه

فعلاً تا بعد

+تاریخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 15:34 نویسنده زهره |

۱۷) سلام دوستای گلم

نماز و روزه هاتون قبول باشه.

اول از همه بگم که: بابای گلم بازنشسته شد، قربونش برم  با 27 سال سابقه به عنوان یکی از بهترین مدیرای منطقه ازش قدردانی کردن . قربونت بشم که بهترین دکترا و مهندسا و معلما و ... تربیت کردی و تحویل این جامعه دادی. خودش درخواست داد و اونام قبولیدن.

دوشنبه 26 مرداد بازم مارمولک اومده بود خونمون، مامانم اینا هنوز از شمال نیومده بودن، من نمی دونم چرا هر وقت مامنم اینا نیستن مارمولک میاد، زنگیدم به مامانم  گریه کردم اونم گفت: فردا میایم. حالا یدونه پیف پاف خالی کردم رو سر مارمولکه نمرد که رفت زیر مبلا، دیگه زنگیدیم به امیر ( پسر دائیم) اون اومد همه خونرو زیر و رو کردیم پیداش نکردیم که.

امیر می گفت: شبه نیمه شعبان گوشیشو زدن، رفته بود یدونه دیگه گرفته بود.

چهارشنبه یکی از همکارا بهم گفت: که نیاز به بازاریاب داریم و اگر کسی رو سراغ داری بگو،  شب زیزی زنگید به پسر دوست مامانم که بهش بگه: اونم گفت: نه و  بازاریابی یه جوریه و ... آقا از اون به بعد بود که دیگه گریه من مگه بند میومد. از دستش ناراحت شده بودم شدید منم که دل نازک. دلمم یک گرفته بود. دیگه اس دادم به دنیا و کلی باهاش دردودل کردم و اونم دلداریم داد. واقعاً داشتن دوست خوب یه نعمته. حالا من ناراحت اونم هی شوخی میکرد که من حواسم پرت شه منم هی بهش چرت و پرت گفتم، قربونت برم دنیا جونم که انقده مهربونی.

پنج شنبه قرار بود بریم فشم. من و زیزی و الهام و دوست پسرشو با دوست اون، که نشد، یه ماجرایی پیش اومد که نشد.

جمعه بچه ها قرار بود برن همون غاره ( غار زرافشان) انقدر اصرار کردن ولی من نرفتم بیشتر تنبلی کردم، بعدشم گفتم دیگه اکیپ بچه های باحالی نبودن، بدشم اینکه پام تاول زده بود نمی تونستم راه برم.  ولی خیلی بهشون خوش گذشته بود کلی عکس انداخته بودن، آخر این پست میذارم.  

حالا قراره بعد از ماه رمضون بریم تنگه واشی ، خیلی خوشحالم. ایندفعه دیگه بچه های خود شرکتن و بیشتر خوش میگذره،  تاحالا 50، 60 نفری شدیم.

شنبه کلی اصرار کردیم که دکتر،  همه مراکز دولتی 9 تا 2 هستن، ما 9 میایم تا 3، قبول نکرد و تا 4 می مونیم.

دیروز سر کار نیومدم از بس خسته بودم گرفتم خوابیدم، بابایی میخندید می گفت: حالا خوبه یه روز روزه گرفتیا!!!!

جواب دانشگاه زیزی اینا اومد مجاز شده، خدا کنه یه جای خوب قبول شه.  

دیشب یکی از دوستای قدیمی زنگیده بود بهم ، آخی دلم خیلی براش تنگ شده بود، بهش میگم: آرزو جان دانشگاه نمیری؟؟ میگه: نه دیگه، این پسره اومد جلو دیگه منم دلم نیومد بهش جواب بله ندم. درس و ول کردم. ایشالا خوشبخت بشه.

فیلم های ماه رمضون خیلی چ ر ت ه، فقط شبکه 3 از همشون بهتره.

شنبه 1 شهریور تولد میتی جونم بود، میتی جونم یه بار دیگه تولدت مبارک عسیسم، ایشالا 120 ساله بشی.

دیشب هدیه تولد دنیا جونمو آماده کردم، تولد دنیا خرداده ها ولی من همیشه 3، 4 ماه بعد کادوشو میدم. حالا نیدونم واسه میتی چی بخرم.

یه موضوع مهمی رو یادم رفت بگم مارمولکرو پیدا کردیماُ زیر یکی از مبلا فوت کره بود

فعلاْ تا بعد  

بعداْ نوشت:

عکس های غار زرافشان

دهانه غار

بچه ها سر دهانه غار

اعصابم خرد شد بقیه عکسا آپلود نمیشه

+تاریخ سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:11 نویسنده زهره |

۱۶) سلام

کل هفته پیش ( 17) و سودی نیومد سر کار و همه کاراش افتاد گردن من، خیلی خسته شدم. بعد از عروسی قرار بود برن مسافرت که رشت کل هفته رو بارون میومده و نتونستن جایی برن.

پنج شنبه با زیزی رفتیم پاساژ رضا، یه ماهیه همه مانتوهاشو حراج زده، من یه کتونی خریدم، زیزیم کتونی و و مانتو.  شنبه صبح مامان و بابا و داداشی رفتن شمال. یکی از فامیلای دور بابا اینا فوت کرده بود، خدا رحمتش کنه خیلی پیرمرد خوبی بود. آخی خانمش چقدر تنها میشه. اینا یه پیرزن و پیرمرد لارج و پولدارن که بیشتر زمین ها و خونه های رشت مال ایناست. حالا قراره امروز مامان اینا بیان تهران.

سودی شنبه اومده میگه: شما هفته پیش شنبه رفته بودین با دائیت اینا بیرون؟ میگم: نه ما شنبه صبح اومدیم تهران.

میگه: نه بابا! محسن ( پسر عموی مامانم) ما و دائیم اینا رو باهم دیده که بیرون بودیم. حالا من میگم: نه بابا ما شنبه صبح اومدیم اون حرف خودشو میزنه. این یعنی چی اونوقت؟؟؟؟  

دیروز عروسی دوست زیزی بود اولش قرار بود بریم، چون زیزی میره کلاس رانندگی، دیگه نشد که بریم. دیروز ساعت 6:30 صبح دوستش زنگیده که زیزی پاشو بیا اگه نمی تونی آخر شب بیا که میریم خونه خودمون و ... آخی داشت آماده میشد که بره آرایشگاه، ایشالا خوشبخت بشن.

دیروز زندائیم و دختر دائیم با دخترش غزل اومدن خونمون، حالا منم تازه از سر کار اومدم خستهههههههههههههههههههههه ، زیزیم که خونه نبود، غزل اسکوتر داداشی رو برداشته همش پرتش میکرد این ور و اون ور، جای داداشی خالی بود. تازه چرخ هلیکوپترشم شکوند.

دیروز مرده بودیم از خنده از دست غزل دید مامانش داره رو خیار نمک میریزه، اونم نمک و برداشته میریزه رو گلابی .( غضنفر بازی درآوردش)

دیگه دیگه، جمعه از طرف شرکت دارن میبرن غار زرافشان تو فیروزکوه، نیدونم برم یا نه آخه شنبه که ماه رمضون شروع میشه ، دیشب زنگیدم به دنیا گفتش که نمی یام، منم دودل شدم آخه پایه باحال نداریم که...

دیروز فیلم سوپراستار و گرفتم خوشحال کام و روشن کردم و هر کاری کردم از اسپیکر هیچ صدایی نمیومد و 2 ساعت باهاش ور رفتم بازم نشد . سر فیلم بنجامین باتنم همینطوری شد.

دختر عموی مامان گیر داده که من تو عروسی خواهرم از خودم عکس ننداختم، اون عکسی که تو عروسی با هم انداختیم و بدم بهش، میخوام واسه شوشو بفرستم، شوشو میگه میخوام ببینم چه شکلی شده بودی، آخه شوهرش اسپانیا بود و نتونست بیاد عروسی خواهر خانومش.

عروسی خواهر دوست زیزیم افتاد واسه مهر، پدربزرگ داماد فوت کردش.

بازم صورتم پر جوش شده، خوب چیکار کنم نمی تونم بند نندازم که

وووووووووووووووووووییییییییییییییییییییییییییییی سودی الان زومه رو مانیتور میگه: زیزی کیههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فضولللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل

فعلاْ تا بعد

 

+تاریخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 11:58 نویسنده زهره |

۱۵) سلام شطورید؟

دوستای گلم عیدتون مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککک

سه شنبه ۶ مرداد سر کار یدفعه تمام تنم درد گرفت و سرگیجه داشتم با تب ‚ اومدم خونه خوابیدم بازم خوب نشدم ‚با بابام رفتیم دکتر ‚ دکتر گفتش: یه ویروس جدیده اومده ‚ از سودی گرفته بودم سودی نامرد.

برام سرم با آمپول نوشت. گفتم : آقای دکتر من آمپول نمی زنمااااااا دکتر گفت: مگه دست خودته؟؟؟ فکر کردی من باباتم که برام ناز میکنی ‚ خلاصه با هزار تا نذر و صلوات و در آخر گریه آمپولرزدم ‚ خدائیش خیلی خوب زد و اصلاْ دردم نیومد بعد از اونم سرم. خلاصه کل تنم سوراخ سوراخ شد.

چهارشنبه هم سرکار نرفتم تا غروب حالم خیلی بهتر شد. پنج شنبه با زیزی و عاطی رفتیم پاساژ رضا زیزی کفش و مانتو خرید.

جمعه ( ۹ ) زیزی رفت تولد دوستش منم با بچه ها قرار داشتم .  دنیا و شیما و فاطمه و نیلو و دوقلوها ( نجمه و نرگس). خیلی خوش گذشت ‚ بعد از یک سال همدیگرو می دیدیم. از بس همه با هم حرفیده بودیم آخرش همه صداهامون گرفته بود ‚ کلی عکس انداختیم ‚ در کل روز خیلی خوبی بود.

دوشنبه ( روز جوان) ‚ رفتم خونه همه کلی تبریک گفتن از همه بیشتر مامان جونم ‚ مامانم جونم سورپرایزم کرد و اینو برام گرفت ‚ مامانم جونم ممنونم ازت ‚ خیلی خیلی دوست دارم.  

پنج شنبه ۶ غروب حرکت به سمت شمال ‚ زیزی با داداشی نیومدن. جاده خیلی شلوغ بود.

جمعه ( روز عید) نهار همه خونه خاله جونم دعوت بودیم ‚ عروسی غروب بود. ساعت ۵ رفتیم رشت ‚ عروسمون  خوشگل و ناز شده بود. این عروسی اولین عروسی در تالار تو رشت بود که می رفتم و اولین عروس باحجاب بود. کلاه گذاشته بود. دیگه کلی ترکوندیم. تا اینجاش عالی بود و اما بعد از این ...

بعد از مراسم همه اومده بودن بیرون تالار که بریم خونه عموی مامانم. که یدفعه یه ماشین زد به خاله عروس ‚ خیلی وحشتناک بود یک لحظه همه شروع کردن به جیغ کشیدن‚ بیچاره عروس رنگش مثل گچ شده بود‚ خاله هرو بردن بیمارستان اون شب بستری شد‚ میگفتن چیز خاصی نشده بوده. دیگه از اون به بعد همه دپ شدن .

ساعت ۱۱ اومدیم رودبار‚ برگشتنی رفتیم امامزاده هاشم. ۱ خوابیدیم. از بس خسته بودم نفهمیدم چجوری خوابم برد. شنبه صبح اومدیم تهران‚ امروزم از بس خسته بودم سر کار نرفتم.

 عاطی قرار بود چشاشو عمل کنه که نشد ‚ دکترا گفتن شبکیه چشمش نازکه خطرناکه‚ ما همه کلی ناناحت شدیم.  

 زیزی از امروز میره ش ب ک ه ۱.

۱ ساعت پیش دنیا زنگیده بود  کلی حرفیدیم میره کلاس رانندگی.

دوست جونا قالب وبم خوشتله؟؟؟ من که خیلی دوسش می دارم

فعلاْ تا بعد

+تاریخ یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 16:14 نویسنده زهره |