
| ۲۴) سلام دوستای گلم
یک شنبه ها ساعت اول ذخیره و بازیابی داریم با همون استاد بی ادبه بودا که گفته بودم بهتون، استاد خیلی ماهی، دوست دارم. کلاس بعدیم برقا رفت و چون با کامی جون کار داشتیم، بیکار شدیم، تا برنامه سازی، مثل هر هفته اول یه کوئیز گرفت و بعدش گوشیش زنگ خورد و بهش گفتن: که مادر بزرگش فوت کرده. آخی، استاد مانی عزیز بهتون تسلیت می گم. چهارشنبه خیلی دوست داشتم برم ت ظ ا ه ر ا ت ولی حیف که یونی بودم و نشد که بشه. ولی سودی می گقت: ما رفتیم و خیلی شلوغ بوده و ... جمعه ( 15) دوست مامانم با دخترش اومدن خونمون، این دوست مامانمو خیلی دوست دارم خیلی خانومه ماهیه. شنبه با عابده رفتیم بیرون، اولش رفتیم مغازه عموش لباساشو دیدیم، عابده یه مانتو بافت گرفت ولی من از هیچی خوشم نیومد، بعدشم باباش برامون بستنی گرفت و ما رو رسوند برلن. چون عابده میخواست دوست جونشو ببینه. از دست این دوست جون عابده از بس که بهمون گفت: زود برین خونه، نرین بگردینا، هوا تاریکه، خطرناکه و ... ما هم که حرف گوش کن، کلی رفتیم گشتیم و رفتیم خونه. و آمااااااااااااااا دیروز دوباره یکی از اون روزای پر خنده بود، دوباره رفتیم بوفه بستنی خوردیم و ... بعدشم کلاسامون شروع شد. برگشتنی راننده مینی بوس آهنگ گذاشته بود، سیما و پروانه و افسانه. بچه ها هم سوت و دست. وای مجری جشن وبلاگای برتر سعید پور محمودی بود دیگه، خیلی حیف شد اگه میدونستم اون میره منم حتماً میریفتم. خیلی دوسش دارم، چقدر مدیرمونو التماس کردیم یادتونه بچه ها: دنیا جونم که خیلی دوست دارم، دوست دارم برگردم به همون دو سال هنرستان که بهترین سالهای تحصیلم بود. ای کاش میشد. دوستای گلم اگر احیاناً دستتون به یلدا دلنوازان رسید، از طرف من خفش کنید. دیشب از یونی که اومدم ساعت ۸ خوابیدم تا ۸ صبح امروز. اسم برای مشهد در نیومده٬ خیلی ناراحت شدم٬ ولی اسم لیلا که با هم رفتیم ثبت نام کردم ٬ دراومده. فعلاْ تا بعد
+تاریخ دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:32
نویسنده زهره
|
۲۳) سلامممممممممممممممممممممممممم شطورید دوستای گلم؟؟؟؟ باران جونم تو عخش منیااااااااااااااااااااااااااااا اینو میدونستیییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟ خوب از چهارشنبه ( 29) بگم که انقدر خندیدم همه دل و معدم درد می کرد، چهارشنبه تا 6 یونی بودیم، تا اینجاش که خیلی ناراحت کننده بود و اما از اینجا به بعد، اومدیم سوار مینی بوس شدیم، از همونجا عابده شروع کرد به خندیدن تا خود ترمینال، اصلاً من نیدونم این دختر چرا اینقدر انرژی داره، ته ماشین ما دخترا بودیم، بقیشم پسرا نشسته بودن. پسر جلویی ما یه پسر قاطی بود که همش می گفت: بابا چقدر شما میخندین و ... با خندیدن عابده مشکل داشتن همشون. حتی کار به جایی رسید که پسره گفت: اگه تا خود ترمینال نخندین، کرایه همتونو حساب می کنم و ما هم خلاصه اولش که ما هی میخندیدیم ولی دیگه آخراش به کل کل رسید شدید. خوشم میاد که ما در هیچ زمینه ای کم نمیاریم. یک شنبه دوباره تا غروب یونی بودیم، بازم برگشتنی عابده شیطونیش گل کرد و برای راننده کامیونا شکلت در میاورد، اونام نیششون تا بنا گوششون باز میشد چهارشنبه غروب چه بارون شدیدی گرفت، ما هم آویزون یکی از بچه ها شدیم و ما رو با ماشینش رسوند. البته آویزون که نه!!! خودش ازمون خواهش کرد و چون تنها بود ما هم قبول کردیم. اون شبم خیلی خندیدیم . دیگه دیگه ... پنج شنبه با زیزی ( خواهری ) رفتیم پاساژ رضا، ولی از هیچی خوشمون نیومد، من یه سوئی شرت آدیداس دیدم خیلی خوشم اومد، ولی فروشنده تو مغازه نبود، 15 مین صبر کردیم دیدیم نیومد برگشتیم جمعه چه روز قشنگی بود ( تولد اما رضا ۸/۸/۸۸)، کلی دعا کردم و یه حس خیلی خوبی داشتم. راستی یونی میبره مشهد ما هم اسم نوشتیم، خدا کنه اسم هممون با هم در بیاد آخه قرعه کشی می کنن، بعد تنهاییم که خوش نمی گذره. امسال میخواستیم بریم نمایشگاه مطبوعات ولی وقتی فهمیدم که فرداش آخرین روز بود. یادش بخیر پارسال با بچه ها چقدر خوش گذشت. دیشب دوقلوها زنگیدن چه بارون قشنگی میاد این روزا. خدایا شکرت من صبح ها کلی موهامو اتو می کشم٬ ولی بارون که میاد امروز تو شرکت ما خانوما سالاد اندونزی درست کردیم٬ خیلی خوشمزه شده بود٬ جاتون خالی دوستای عسیسم باران نوشت: باران خودم بازم یادم رفت عکس لباسمو بیارم فعلاْ تا بعد بعداْ نوشت: ( ۱۳ آبان) داداشی گلم روزت مبارک قربونت بشم مننننننننننن
+تاریخ شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:4
نویسنده زهره
|
۲۲) سلام دوست جونااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا وای چقدر دلم واستون تنگیده بودااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یک شنبه فرزانه جونم زنگید جمعه صبحم با زیزی رفتیم پاساژ رضا و هیچی پیدا نکردیم، بعدشم رفتیم پاساژ حافظ و پاساژ کمپانی. تو کمپانی من یه لباس دیدم که خیلی خوشم اومد و خیلی شیک بود و بهم میومد، حالا برای عقد پسر عمم به احتمال زیاد همونو می گیرم. برای تعطیلات میخواستم با مامانم اینا برم شمال ولی سه شنبه سر یه چیز الکی قهر کردم. بعدشم هر چی مامان و بابا اصرار کردن دیگه نرفتم شمال. من: زیزی من پشیمون شدم موهامو کوتاه نمی کنم. زیزی: وا چرا پشیمون شدی؟؟؟؟ من: اون دختره رو نیگا کن بالاخره تسلیم شدم و موهامو کوتاه کردم خیلی خوشگل شد. موهام قبلاً تا نصف کمرم بود الان شد تا سر شونه هام. همون شب یهو خل شدم و همه ناخونامو کوتاه کوتاه کردم٬ ناخونام از ناخون مصنوعی هم بلند تر بود. فرداش که زیزی فهمید اینجوری شد. جمعه صبح من و زیزی و مامی رفتیم آرایشگاه تا میکاپ و براشینگ و ... شد ساعت 1. حالا مراسم ساعت 2 شروع می شد و دیگه بدو بدو کارامونو کردیم خیلی مراسموشون خوب بود و خیلی خوش گذشت. من و زیزیم و یکی از عمه هام که از اول تا آخر وسط بودیم و همش قررررررررررررررررررررررررررر، خلاصه کلی از خجالت قر کمرامون در اومدیم. شب پسر عموم اس داده که میشه شماره اون دختره که تو مراسم بود و گیر بیاری واسم؟؟ من: کدوم دختره؟ پسر عمو: اسمشو نیدونم، هم قد من بود، خوشگلم بود. من: اخه عزیزم دختر خوشگل اونجا زیاد بود من نیدونم تو کدومو میگی که؟؟؟ بعد از کلی آدرس دادن فهمیدم کی و میگه و حالا چند روزه در تلاشم که شماره اون خانوم خوشگله رو گیر بیارم. واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دیدین شنیه زلزله اومد؟؟؟ ـ دخترای گل و گلاب و خوشگل و جیگر و مامانی پیشاپیش روزتون مبارک ـ همتونو شدید دوست دارمممممممممممممممممممممممممممممم فعلاْ تا بعد بعداْ توشت: - خیلی حس خوبی دارم٬ احساس سبکی می کنم. امروز اتفاقی تو وب یکی از بچه ها رفتم تو سایت اهداء عضو٬ خیلی وقت بود میخواستم برم عضو بشم ولی می ترسیدم٬ وقتی میخواستم مشخصات بدم اولش دودل بودم٬ استرس شدیدی گرفتم و یک آن لرزیدم. ولی بالاخره ثبت نام کردم و الان خیلی خوشحالم خیلی. هر چی به سودی گفتم قبول نکرد که عضو بشه گفت: میترسم. -امروز از صبح من وسودی همش در حال سوتی دادن هستیم من خندیدم میخواستم بگم: تو چقدر ضایع ای سودی٬ گفتم: تو چقدر ضایع ای سوتی
+تاریخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:4
نویسنده زهره
|
۲۱) سلام
این چند روز اصلاً وقت نمی کردم آپ کنم تا اینکه امروز از فرصت استفاده کردم. اول از همه بگم که 24 مهر مراسم عقد کنون پسر عمه جان می باشد، وای خیلی خیلی خوشحال شدم و ذوقیدم. جمعه عروسی خواهر دوست زیزی بود، خیلی خیلی خوب بود و خوش گذشت، عروس فوق العاده شیک و خوشگل بود. شب خوبی بود. ایشالا خوشبخت بشن. با اینکه عروس اولین بارش بود که ما می دید طوری رفتار می کرد که انگاری صد سال ما رو می شناسه. از هفته پیش بگم که از اونجایی که ما بچه های خیلی خیلی خوبی هستیم و بانظم، تصمیم گرفتیم که روز اول مهر بریم یونی. یک شنبه دوباره رفتیم یونی و بازم کلاسا تق و لق بود و بچه ها رو دیدیم و کلی ذوقیدیم ههمون. در کمال ناباوری فهمیدیم که نسرین جونم تابستون عقد کرده بود، عزیزم خیلی خوشحال شدم ایشالا خوشبخت بشی دوست جونم. همون روز یکی از استادا اومد سر کلاس( ذخیره و بازیابی) ، استاد خوبی بود ولی خیلی بچه ها رو ضایع میکرد و یه قوانین خاصی واسه خودش داشت. بی ادبم بود. دیگه چهارشنبه هم تا از صبح تا 6 غروب یونی بودیم خیلی خسته شدم، کلاس آخری زبان بود، دیگه مخمون داشت ... از بس استاد انگلیسی حرف زد. ما هم که هیچی حالمون نمی شد مثل این خنگا فقط نیگاش میکردیم. پنجشنبه کلاس داشتیم با اینکه کلی خسته بودم ولی بازم با لیلا رفتیم یونی، ولی استاد نیومده بود، گفتن: تصادف کرده، ما هم عصبانی برگشتیم. پنجشنبه فرزین ( دوست خانوادگی عمم اینا) رو تو یونی دیدم، موهاشو بلند کرده بود، قیافش بامزه شده بود. جمعه از طرف برنامه هفتایی ها رادیو جوان که مجریش فرزاد حسنی هستش میتی اینا رو دعوت کرده بودن به منم کلی اصرار کرد که برم ولی چون هم از میتی دلخور بودم وهم از حسنی خوشم نمیاد نرفتم فعلاْ تابعد
+تاریخ شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 17:55
نویسنده زهره
|
۲۰) سلام
دوست جونای مهلبون عیدتون مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک. خوب از پنج شنبه (26) بگم که خیلی خیلی خیلییییییییییییییییییییییییییییییی خوش گذشت. قرارمون ساعت 4 بعد از ظهر پارک جمشیدیه بود، من و زیزی و زهرا با هم رفتیم، وقتی رسیدیم دیدیم که فقط شنگول ( یکی از همکارا) اومده و اون یکی همکارمون هنوز نرسیده. 150 نفری میشدیم . خیلی خیلی خوب بود و خوش گذشت، از همین پایین بچه ها کنسرت اجرا کردن تا اون بالا، یکیشون میزد رو سینی و یدونشون سنتی میخوند واقعاً صداش قشنگ بود. ولی بقیه بچه ها غیر مجاز میخوندن. شنبه مسئول اردوی کلکچال و تو آسانسور دیدم میگه: خوب بود؟ خوش گذشت بهتون؟؟؟ کلی ازش تشکر کردم و گفتم: که عالی بود. بچه کلی ذوق کرد. دیروز با زیزی رفتیم پاساژ رضا، ماننتو و شلوار جین گرفتیم. این هفته عروسی خواهر دوست زیزیه، خوشحالم که میریم عروسی.( این هفته میبرن تیغه دارآباد. منم دوست داشتم برم بابایی این روزا خیلی ناراحته، البته خیلی سعی میکنه که جلوی ما اصلاً ناراحت نباشه ولی ... هفته بعد میخوایم بریم تنگه واشی، نیدونیم چیکار کنیم آخه هوا سرد شده و بچه ها میگن خوب نیست. فعلاْ تا بعد
+تاریخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 17:30
نویسنده زهره
|
۱۹) سلام امروز هم روز خوبی بود، هم روز بدی بود. مام نمتظر موندیم، یک آن یک فکر شیطانی به ذهنمون رسید. حراستیا که حواسشون نبود مام تصمیم گرفتیم دو دور کنیم، به همین راحتی. اول من اومدم، بعد سودی، بعدم زهرا. تو راه آقای دکتر و دیدیم اونم کلی تشویقمون کرد که دودر کردیم. پنج شنبه زنگیدم به دنیا جونم 45 مین حرفیدیم، گفت: که یونی همون جایی که دوست داشته قبول شده، وایییییییییییییییییییییییییی شبش بعد از افطار رفتیم خونه دائی جونم، زندائیم میخواست بره مسجد مامانمم اونجا موند. ولی من و زیزی برگشتیم . جمعه افطاری خونه همون دائیم دعوت بودیم، خیلی خوب بود. آخر شب ن م ا ز ج م ع ه رو نشون میداد. شوهر دختر دائیم چون میدونست پسر دائیم حساسه، همش میگفت: بزن 1 ببینیم آقا چی میگه، پسر دائیمم هی حرص میخورد. امروز اینجا خیلی شلوغه، کلی و ر و د ی ج د ی د اومدن واسه ثبت نام، نازیییییییییییییییییییییییییییییی تو این سه شبم هیچ جا نرفتم فقط با تی وی دعا خوندم. دوست داشتم برم یا امام رضا یا حداقل شاه عبدالعظیم. پنج شنبه دارن میبرن کلکچال ،اون بالا افطاری بدن نیدونم برم یا نه؟؟؟؟ امروز به ورودی جدیدا گل رز میدادن ،منم رفتم گرفتم هر کی منو میدید فکر میکرد ورودی جدیدم دیروز با زهرا رفتیم انقلاب. من کتاب خریدم. زهرا یه حافظ واسه دوستش خرید. خیلی خوشتل بود . فعلاْ تا بعد
+تاریخ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:25
نویسنده زهره
|
خدایا به فرشتگانت بسپار که در لحظه نیایش خویش دوستان مرا از یاد مبرند. چه زود ۱۵ روز تموم شد ۱۸) سلام الان یک عدد شیطونک با اعصاب داغون داره تایپ می کنه. از شنبه (7) بگم که غروب دنیا زنگید و کلی حرفیدیم و گفتش: که یه نفر ازش خواستگاری کرده و منتظر جوابه، نمی دونست بهش چی بگه؟ کل هفته رو سرم خیلی شلوغ بود، یکی از دانشجوها یه میز مطالعه طراحی کرده بود که کلی کار تایپ و ... داشت، حالا امروز رفته که ثبتش کنه، تا آخر هفته درگیر کارای اون بودم. چهارشنبه با سودی و زهرا و اون یکی همکارمون رفتیم جمهوری یه دوری زدیم، کلی لباس عروس دیدیم و ذوقیدیم. برگشتنی یکی از دوقلوها اس داد که جوابا اومده من قبول شدم و اون یکی نشده، من که باورم نشد، اخه 1 ساله دارن میخونن مگه میشه؟؟؟؟؟ شب دائی اینا اومدن خونمون، خیلی دلم واسشون تنگیده بود. جمعه فرزانه زنگید و اونم تهران مرکز قبول شده البته آزاد، گفتش: که قراره بعد از ماه رمضون جشن بگیره، شبش نوبت انتخاب واحده ما بود که من چون فقط شهریه ثابتمو ریخته بودم نیتونستم واحد بردارم، کلی اونجا حرص خوردم، حالا خوشحال اومدم خونه دیدم که 4 تا امتحان تو دو روزه و دیگه واقعا دوست داشتم کلمو بکوبم به دیوار. این چند روز خیلی روزای بدی بود، خدا رو شکر که زود تموم شد. دیگه دیگه اینکه امیر سمنان قبول شده سراسری، پسر دائی گلم تبریک میگم بهت عسیسم. نمی دونم چرا از دیروز تا حالا گلوم شدید درد میکنه فعلاً تا بعد
+تاریخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 15:34
نویسنده زهره
|
۱۷) سلام دوستای گلم نماز و روزه هاتون قبول باشه. اول از همه بگم که: بابای گلم بازنشسته شد، قربونش برم دوشنبه 26 مرداد بازم مارمولک اومده بود خونمون، مامانم اینا هنوز از شمال نیومده بودن، من نمی دونم چرا هر وقت مامنم اینا نیستن مارمولک میاد، زنگیدم به مامانم امیر می گفت: شبه نیمه شعبان گوشیشو زدن، رفته بود یدونه دیگه گرفته بود. چهارشنبه یکی از همکارا بهم گفت: که نیاز به بازاریاب داریم و اگر کسی رو سراغ داری بگو، شب زیزی زنگید به پسر دوست مامانم که بهش بگه: اونم گفت: نه و بازاریابی یه جوریه و ... آقا از اون به بعد بود که دیگه گریه من مگه بند میومد. از دستش ناراحت شده بودم شدید منم که دل نازک پنج شنبه قرار بود بریم فشم. من و زیزی و الهام و دوست پسرشو با دوست اون، که نشد، یه ماجرایی پیش اومد که نشد. جمعه بچه ها قرار بود برن همون غاره ( غار زرافشان) انقدر اصرار کردن ولی من نرفتم بیشتر تنبلی کردم، بعدشم گفتم دیگه اکیپ بچه های باحالی نبودن، بدشم اینکه پام تاول زده بود نمی تونستم راه برم. ولی خیلی بهشون خوش گذشته بود کلی عکس انداخته بودن، آخر این پست میذارم. حالا قراره بعد از ماه رمضون بریم تنگه واشی ، خیلی خوشحالم. ایندفعه دیگه بچه های خود شرکتن و بیشتر خوش میگذره، تاحالا 50، 60 نفری شدیم. شنبه کلی اصرار کردیم که دکتر، همه مراکز دولتی 9 تا 2 هستن، ما 9 میایم تا 3، قبول نکرد و تا 4 می مونیم. دیروز سر کار نیومدم از بس خسته بودم گرفتم خوابیدم، بابایی میخندید می گفت: حالا خوبه یه روز روزه گرفتیا!!!! جواب دانشگاه زیزی اینا اومد مجاز شده، خدا کنه یه جای خوب قبول شه. دیشب یکی از دوستای قدیمی زنگیده بود بهم فیلم های ماه رمضون خیلی چ ر ت ه، فقط شبکه 3 از همشون بهتره. شنبه 1 شهریور تولد میتی جونم بود، میتی جونم یه بار دیگه تولدت مبارک عسیسم، ایشالا 120 ساله بشی. دیشب هدیه تولد دنیا جونمو آماده کردم، تولد دنیا خرداده ها ولی من همیشه 3، 4 ماه بعد کادوشو میدم. یه موضوع مهمی رو یادم رفت بگم مارمولکرو پیدا کردیماُ زیر یکی از مبلا فوت کره بود فعلاْ تا بعد بعداْ نوشت: عکس های غار زرافشان اعصابم خرد شد بقیه عکسا آپلود نمیشه
+تاریخ سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:11
نویسنده زهره
|
۱۶) سلام
کل هفته پیش ( 17) و سودی نیومد سر کار و همه کاراش افتاد گردن من، خیلی خسته شدم. بعد از عروسی قرار بود برن مسافرت که رشت کل هفته رو بارون میومده و نتونستن جایی برن. پنج شنبه با زیزی رفتیم پاساژ رضا، یه ماهیه همه مانتوهاشو حراج زده، من یه کتونی خریدم، زیزیم کتونی و و مانتو. شنبه صبح مامان و بابا و داداشی رفتن شمال. یکی از فامیلای دور بابا اینا فوت کرده بود، خدا رحمتش کنه خیلی پیرمرد خوبی بود. آخی خانمش چقدر تنها میشه. اینا یه پیرزن و پیرمرد لارج و پولدارن که بیشتر زمین ها و خونه های رشت مال ایناست. حالا قراره امروز مامان اینا بیان تهران. سودی شنبه اومده میگه: شما هفته پیش شنبه رفته بودین با دائیت اینا بیرون؟ میگم: نه ما شنبه صبح اومدیم تهران. میگه: نه بابا! محسن ( پسر عموی مامانم) ما و دائیم اینا رو باهم دیده که بیرون بودیم. حالا من میگم: نه بابا ما شنبه صبح اومدیم اون حرف خودشو میزنه. این یعنی چی اونوقت؟؟؟؟ دیروز عروسی دوست زیزی بود اولش قرار بود بریم، چون زیزی میره کلاس رانندگی، دیگه نشد که بریم. دیروز ساعت 6:30 صبح دوستش زنگیده که زیزی پاشو بیا اگه نمی تونی آخر شب بیا که میریم خونه خودمون و ... آخی داشت آماده میشد که بره آرایشگاه، ایشالا خوشبخت بشن. دیروز زندائیم و دختر دائیم با دخترش غزل اومدن خونمون، حالا منم تازه از سر کار اومدم خستهههههههههههههههههههههه دیروز مرده بودیم از خنده از دست غزل دید مامانش داره رو خیار نمک میریزه، اونم نمک و برداشته میریزه رو گلابی . دیگه دیگه، جمعه از طرف شرکت دارن میبرن غار زرافشان تو فیروزکوه، نیدونم برم یا نه آخه شنبه که ماه رمضون شروع میشه ، دیشب زنگیدم به دنیا دیروز فیلم سوپراستار و گرفتم خوشحال کام و روشن کردم و هر کاری کردم از اسپیکر هیچ صدایی نمیومد و 2 ساعت باهاش ور رفتم بازم نشد . سر فیلم بنجامین باتنم همینطوری شد. دختر عموی مامان گیر داده که من تو عروسی خواهرم از خودم عکس ننداختم، اون عکسی که تو عروسی با هم انداختیم و بدم بهش، میخوام واسه شوشو بفرستم، شوشو میگه میخوام ببینم چه شکلی شده بودی، آخه شوهرش اسپانیا بود و نتونست بیاد عروسی خواهر خانومش. عروسی خواهر دوست زیزیم افتاد واسه مهر، پدربزرگ داماد فوت کردش. بازم صورتم پر جوش شده، خوب چیکار کنم نمی تونم بند نندازم که وووووووووووووووووووییییییییییییییییییییییییییییی سودی الان زومه رو مانیتور میگه: زیزی کیههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فضولللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل فعلاْ تا بعد
+تاریخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 11:58
نویسنده زهره
|
۱۵) سلام شطورید؟
دوستای گلم عیدتون مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککک سه شنبه ۶ مرداد سر کار یدفعه تمام تنم درد گرفت و سرگیجه داشتم با تب برام سرم با آمپول نوشت. گفتم : آقای دکتر من آمپول نمی زنمااااااا دکتر گفت: مگه دست خودته؟؟؟ فکر کردی من باباتم که برام ناز میکنی ‚ خلاصه با هزار تا نذر و صلوات و در آخر گریه آمپولرزدم ‚ خدائیش خیلی خوب زد و اصلاْ دردم نیومد بعد از اونم سرم. خلاصه کل تنم سوراخ سوراخ شد. چهارشنبه هم سرکار نرفتم تا غروب حالم خیلی بهتر شد. پنج شنبه با زیزی و عاطی رفتیم پاساژ رضا زیزی کفش و مانتو خرید. جمعه ( ۹ ) زیزی رفت تولد دوستش منم با بچه ها قرار داشتم . دنیا و شیما و فاطمه و نیلو و دوقلوها ( نجمه و نرگس). خیلی خوش گذشت ‚ بعد از یک سال همدیگرو می دیدیم. از بس همه با هم حرفیده بودیم آخرش همه صداهامون گرفته بود ‚ کلی عکس انداختیم ‚ در کل روز خیلی خوبی بود. دوشنبه ( روز جوان) ‚ رفتم خونه همه کلی تبریک گفتن از همه بیشتر مامان جونم ‚ مامانم جونم سورپرایزم کرد و اینو برام گرفت ‚ مامانم جونم ممنونم ازت ‚ خیلی خیلی دوست دارم. پنج شنبه ۶ غروب حرکت به سمت شمال ‚ زیزی با داداشی نیومدن. جاده خیلی شلوغ بود. جمعه ( روز عید) نهار همه خونه خاله جونم دعوت بودیم ‚ عروسی غروب بود. ساعت ۵ رفتیم رشت ‚ عروسمون خوشگل و ناز شده بود. این عروسی اولین عروسی در تالار تو رشت بود که می رفتم و اولین عروس باحجاب بود. کلاه گذاشته بود. دیگه کلی ترکوندیم. تا اینجاش عالی بود و اما بعد از این ... بعد از مراسم همه اومده بودن بیرون تالار که بریم خونه عموی مامانم. که یدفعه یه ماشین زد به خاله عروس ‚ خیلی وحشتناک بود یک لحظه همه شروع کردن به جیغ کشیدن‚ بیچاره عروس رنگش مثل گچ شده بود‚ خاله هرو بردن بیمارستان اون شب بستری شد‚ میگفتن چیز خاصی نشده بوده. دیگه از اون به بعد همه دپ شدن . ساعت ۱۱ اومدیم رودبار‚ برگشتنی رفتیم امامزاده هاشم. ۱ خوابیدیم. از بس خسته بودم نفهمیدم چجوری خوابم برد. شنبه صبح اومدیم تهران‚ امروزم از بس خسته بودم سر کار نرفتم. عاطی قرار بود چشاشو عمل کنه که نشد ‚ دکترا گفتن شبکیه چشمش نازکه خطرناکه‚ ما همه کلی ناناحت شدیم. زیزی از امروز میره ش ب ک ه ۱. ۱ ساعت پیش دنیا زنگیده بود دوست جونا قالب وبم خوشتله؟؟؟ من که خیلی دوسش می دارم فعلاْ تا بعد
+تاریخ یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 16:14
نویسنده زهره
|
|
|